خرید بک لینک
شب قشنگیه، فردا تولد مامانه.روز پزشکم هست و روز مامان فرخنده.مورنینگ صبح و چرند و پرندای دکتر شیخی در بابِ روز پزشک و ابن سینا رو دوست نداشتم. مرد یکم این ذهن آزاد اندیشت! رو کنترل کن. اون یکی دکتر دانش هم که انگار میاد برای بحث. خسته‌کننده. جراحی بخش عجیبیه که هیچوقت دلم نمی‌خواد برای تخصص بهش فکر کنم. دوست نداشتنی و تلخ.امروز جانشین دو نفر بودم، شانس آوردم بخش خلوت بود مگر نه معلوم نبود چون جانشینم چندتا مریض بمونه واسم.صدیقه هم که نوت مریضش رو دیروز گذاشته بود با اینکه بهش گفتم نمی‌خواد چیز

برچسب: نویسنده: شیدا دادخواه تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 1:22

مقدار زمانی به آغاز پاییز مانده و می‌اندیشم به تابستانی که گذشت،تابستانی که تابستان تلاش بود،شهریوری که درس خوندم برای جبران، و هنوز نمی‌دانم ایم جبران تا چه حد جبران بود.اما در هفته‌هایی که گذشت تصمیم و اقدام برای کنار گذشتن نقاب و رختِ ضعف نموده‌ام برای قوی بودن در آینده‌ای که آن را خواهم ساخت. آینده‌‌ای که طبابت با شوق و عشق، سرانجام کارم خواهد بود و رخت سپیدم بر تن، بر بالین بیمارانم حضور خواهم یافت.زین پس بیشتر مطالعه می‌کنم، بیشتر تلاش می‌کنم برای شکوفایی خود و همواره خود خواهم بود تا آن

برچسب: نویسنده: شیدا دادخواه تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 1:22

الآن همین درس خوندن یه دفعه تیر تو اورولوژی شروع کردم و امتحانشو خوب ندادم ول کردم، دوباره تو جراحی شروع کردم که امتحانشو خوب دادم ولی دووم نداشت و یه هفته‌ی اخیر کلا افتضاح بودم یه صفحه هم درس نخوندم، الآن می‌خوام اطفال...

قدمای اولم

حال دلتون خوب

یا علی

برچسب: نویسنده: شیدا دادخواه تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 1:22

احساس ناکافی بودن



چطوری به تک‌تک چیزایی که عذابمون می‌دن غلبه کنیم؟ چطوری حس ناکافی بودن نکنم وقتی واقعاً قلبم هر تیکه‌ی کوچیکش یه جوری درد می‌کنه. فقط اینکه تنها نقطه‌ی قوتم شده پزشکی خوندن، آشپزی خوب، یکم گلدوزی بلدم همین و باعث شده خیلی حس کنم ناکافیم. زبانم ضعیف شده انقدر دیگه مطالعش نکردم.کتاب دارم خیلی کم می‌خونم و همش خوابم یا سریال و فیلم می‌بینم یا درس می‌خونم یا یکم کار خونه می‌کنم. ورزش هم که گند زدم. چیکار کنم؟ چطوری از این وضع درآم؟ چطوری حس افسردگی نکنم؟ نیاز

برچسب: نویسنده: شیدا دادخواه تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 1:22

سخت و درهم کوفته



فردا امتحان دارم ولی ذهن و جسمم خسته‌ان، از فکر دارم دیوونه می‌شم، با هیچکس نه دلم می‌خواد و نه می‌تونم حرف بزنم‌.. نماز نخوندم هنوز ولی یکم دیگه پا می‌شم می‌رم وضو می‌گیرم نماز می‌خونم، شاید حداقل خدا بهم گوش بده. چرا زندگیم این شکلی شده؟ هاان؟ تبر برداشتم دارم می‌زنم به ریشه‌ی زندگیم از بیخ و بن و خیلی خستم، زیادی خستم... «همین تبر که افراشته‌ام روزی تمامم می‌کند، دنیایم را سیاه و دلم را پر خون خواهد کرد، اما طاقت ندارم از خودم دورش کنم، که تبر، جانم

برچسب: نویسنده: شیدا دادخواه تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 1:22

اما خودت به روحت، قلبت، ذهنت زخم می‌زنی و تمام عزت نفست را خدشه دار می‌نمایی.

طغیان فکر را بیخیال شو و تنها به تلاش ادامه بده،

تو کافی هستی.

یادت باشد که هر انسان منحصر به فرد و خارق‌العاده است، که اگر نبود خدا بابت خلقش، به خود «احسن الخالقین» نمی‌گفت.

حواست را جمع زندگیت کن،

و مراقب باش تا صداهای عجیب درونت، روانت را آزرده، رنجور و بیمار نکند و زندگی را سخت نگیر و کمی آسان‌تر بِزی.

برچسب: نویسنده: شیدا دادخواه تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 1:22

ENT



" /> امروز روز قشنگی بود، هرچند من ENT رو دوست ندارم نمی‌دونم چرا و هیچ دلیلی پیدا نمی‌کنم، فقط به دلم نمی‌شینه این بخش، ترجیح می‌دم به جای مورنینگا و کلاسا و کلینیکاش، برم تو حیاط زیر درختا بشینم و آهنگ گوش بدم. روزا دارن تند تند می‌گذرن و من هنوزم می‌ترسم از آینده، می‌ترسم و نمی‌دونم باید چیکار کنم، باید دو تا امتحان بدم تو اردیبهشت و یه کنفرانس هم دارم، اما هیچ غلطی نکردم، و امروز باید دو روز قبل که گند زدمو هرجوری شده جبران کنم.

برچسب: نویسنده: شیدا دادخواه تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 1:22

«مستِ عشق»



در اگر بر تو ببندد، مرو و صبر کن آنجا، ز پسِ صبر تو را او به سرِ صدر نشاند! مولانای جان، او که بیشتر از هر کس خدا را یافته بود و می‌فهمید و شاید حتی در سیرتش او را دیده بود! که این ایمان، در تک تک مصرع‌های اشعارش تجلی یافته و هربار که بیتی می‌خوانی، مولانا را صوفی و عارفی خدایافته می‌بینی. در اولین هفته‌ی اردیبهشت، احتمالاً فیلمِ «مست عشق» اکران خواهد یافت و عمیقاً در انتظار آن روز هستم اگر باز هم به تاریخی دیگر موکول نشود! مُرید و مُرادیِ شمس و مولانا،

برچسب: نویسنده: شیدا دادخواه تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 1:22

پنجشنبه شب دیدمش،نقاط قوت:دیالوگ‌های قوی‌ای داشت، بازی شهاب حسینی به عنوان شمس درخشان‌ترین بازیِ سریال بود، حتی پارسا پیروزفر که د مقابلش بازی می‌کرد اون‌قدر درخشان نبود به نظر من.فیلم به طور تدریجی هرچی جلوتر می‌رفت بهتر می‌شد،موسیقی تیتراژ که با خوانندگی علیرضا قربانی نگم براتون چقدر خوب بود.صحنه‌ها و مکان‌های فیلم‌برداری هم زیبا بود. نقاط ضعف:اولا که انگار در داستان اصلی، دست برده بودن که شمس و کیمیا رو این‌قدر عاشق و معشوق نشون داده بودنسماع خیلی کم بوددف هم نداشت؛در حالی که مولانا و زندگی

برچسب: نویسنده: شیدا دادخواه تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 1:22

صفحه بندی